|
هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد منه ساده به خیالم که همه کار و کسم شد
|
مرا از خود نران ای جان
که من دلتنگ و بیتابم
خسته از هرچه طوفانم
دستانم بسته اند به ناچاری
در این زندانی که میدانی
به کارم هست بسی مشکل
تو چاره باش برای دل
نبودست سزای دل
که رفتن یا ماندن تو بگردد سوال دل
با رفتن تو شروعی کردم
به ناگاه باز گشتی و من باز
آغاز دیگری کردم
نه میری و نه میمانی
نه آغازی نه پایانی
بمانی یا نمانی
فرق آن را خود نمیدانی
لیکن آغاز میکنم من به آن صورت که میخواهی
شاید که دل بستم
تو را از ذهن برکندم
و تو مانی و تنهایی
در عجب از کاری که من کردم
و شاید که دلبندم
تو خواهی که برگردی و دگر باره برگردم
تو تعجیل کن به برگشتن
به پیش از آنکه تو باشی و
در آن لحظه نباشم من
وجودي كه او را ناميده اند شيطان
راه ميرفت ميان اين همه انسان
ميگشت و ميگشت به دنبال يك پاكدامان
تا كه تباهش كند با عصيان
آنقدر گشت تا رسيد به عاشقي نالان
خنديد و پرسيد از آن كالبد بي جان:
چرا مانده اي گوشه ي اين زندان؟
جوابي نشنيد و شد حيران
نميداند كه چه ميكند عشق با يك انسان
نميداند و نخواهد دانست اين نادان
چرا كه نديده است عاشقان را گريان
حق دارد كه باشد اين چنين خندان
برقصد و فرياد زند واي بر انسان واي بر انسان
در پي چه ميگردي؟
در پي وجودت؟
نامت ؟
قدم به نوشته ي من گذاشته اي
گوشه كنار كلماتش را ميگردي؟
از حرف حرف واژه هايم خود را ميجويي؟
بيهوده ميگردي اي عزيز جان
چند نوشته ي قبلي را بخوان
اوج نوشته و احساسم را بار ديگر بخوان
اينجا ديگر نامي از تو نميابم
در اين نوشته ديگر يادي از تو نميابم
ديگر عطري از تو نمي آيد
خانه تكاني دل آغاز شد
از همان لحظه اي كه رفتي
ذره ذره ي خيالت رفته
ذهن را از غبار دلبستگي به توشستم
رُفتم،
از يادم رفتي
من تو را از ياد بردم در زير باران
يادت را جا گذاشتم در پس زمان
نامت را گم كردم در بين برگهاي خزان
در پي چه ميگردي؟
در پي من؟
حالم؟
گفته بودم آشفته حالم
از اين پس به ديدارم اگر مي آيي
در بيداري نيا
درنگ كن تا به خواب بروم
تو در خواب
زيباتري
مهربان تري
عاشق تري
بهتري
ديگر در نوشته هاي من به دنبال كليدواژه هاي اسم و رسمت نگرد
من ديگر از بند آزادم
دلتنگم
اما آزادم از دلبستگي
تنهايم
اما بهتر است از سادگي
ساده بودن را رها كردم
چون آموختم دنيا نيست در گرو عشق و عاشقي
ميگذرد و ميگذرد خواهي نخواهي
چه بهتر كه مرا يادي باشد در ذهن كودكي كه در حسرت يك لقمه نان مانده در بستر بيماري
پس تو را ديگر يادي در خيال من نيست، اين را بدان
به ياد آن كودكان آغاز ميكنم
با نام خداي گرسنگان
شب زيباست
چشمان تو زيباتر
باران زيباست
اشك من زيباتر
در شب كه چشمان تو را ندارم به آسمان مينگرم
و ميگريم به ياد آن...
تو نيز اشكهاي مرا نمي بيني پس باران را نظاره كن
اما بدان
من خالصانه تر ميبارم
دوسه چند روزيست حس جالبي ندارم
علت چيست؟
تو در خيالم هستي؟
من ديوانه ام؟
يا كه پيمانه خاليست؟
نميدانم
اما صبر كن
بد فكري هم نيست
هر سه با هم عاليست
پيمانه را سر كشم
ديوانه وار با خيال تو به آسمان پر كشم
ميدانم كه به آسمان ها رفته اي
آنجا سراغ تو را از فرشتگان مي پرسم
درست است
من باز مي آيم
نگو نه
چون ديگر دير شده پيمانه را سر كشيده ام
لحضه اي درنگ لازم است كه پر بگيرم
وسعت بالهايم كم است و ره بسيار
چند پيمانه ديگر مينوشم تا ره شود هموار
حس پرواز هر لحظه در من قدرت ميگيرد
كم كم در حال پر گرفتن هستم
بال ميگشايم و پر ميزنم
بله
گويي من در حال پروازم
عبور هوا را از روي پيشاني و بالهايم حس ميكنم
باز هم به من سخن مخالف بگو تا بيشتر به سويت اوج گيرم
فكر ميكنم ديگر نزديك شده ام
شهر فرشتگان از دور پيداست
آنقدر ها هم كه فكر ميكردم دور نبود
به دروازه ي شهر رسيده ام
در را باز نمي كنيد؟!!!
اشكالي ندارد
راه چشمان تو از اين پيمانه ميگذرد
پيمانه اي ديگر سر ميكشم
از روي اين دروازه نيز پرواز ميكنم
نگران نباش خسته نخواهم شد در بين اين همه فرشته
چشمانم كم سو شده اما كور نشده
گوشهايم سنگين شده اما كر نشده
اي فرشتگان شما نميدانيد كجاست آن كه دل از من ربوده؟
لااقل بگوييد
كجاست كد خداي اين ده؟
تا نشاني اش از او پرسم
نميگوييد؟
باز هم مهم نيست
تنها ميگردم به دنبال پري آسمانهايم
گرسنه و تشنه
ميگردم و ميگردم تا كه پيدا كنم رد پايش را
او دوست من است
چطور گمشده؟
نميدانم
نشاني اش را كسي نميداند؟
به ياد داريد كه گفتم من ماه را در تاريكي يافته ام؟
همان روز من ماه را به او هديه دادم
بله نشاني اش ماه است
بايد بگردم به دنبال ماه
اما ماه كجاست؟
بايد تا شب چهارده منتظرش بنشينم
بار قبل كه به اين شهر آمدم
عده اي آمدند و گفتند :تب داري
مرا با خود بردند به زمين گفتند كم داري
قضيه را كه برايشان تعريف كردم
گفتند: آخ كه چه احساس رمانتيكي داري
اي انسانها رهايم كنيد من را در شهر پري آسمانهايم رها كنيد
تنها دعايم كنيد كه اينبار قبل از آنكه كسي مرا پيدا كند من او را پيدا كنم
تا كه بگويم من چقدر...
كه بگويم من چقدر...
بماند
دانلود صداي من روي اين نوشته با حجم 586 kb
اينجا كليك كنيد
منم
خسته
منم تنها
منم به جا مانده از غمها
به يك آن شدم رسوا
كجا ميتوان رفت؟
كجا ميتوان بود؟
كجا آسوده خواهم بود
ديوانه بار آن راه روهاي تو در تو مي گشتم
ميگشتم به دنبال نشانه اي از تو
و يا هوشبري
تاكه تورا بيابم
تا كه لحضه اي دستانت را بگيرم
همه در چشمان من شبيه تو بودند
انگار كه همزادان تو زمين را تسخير كرده بودند
تا به حال اين همه مسافت را با چشمانم طي نكرده بودم
چشمانم خسته از اين همه شلوغي
گوشهايم سنگين از سر و صدا
دِ آخر به من ميگفتي كجايي
ميگشتم و ميگشتم
سراسيمه
حيران
ناگهان چشمانم به تو افتاد
تو غزال بودي اما من غزال شدم
دويدم
نميدانم چرا
اما
ما گريختيم
من و روحم
آنجا نمانديم
در بيرون آن شلوغي باز دلم آرام نگرفت
فكر ديدار دوباره بيداد ميكرد
باز ره به آن خرابات پر هم همه گشودم
باز ازدياد انسان بود و چشمان خسته ي من
گشتم
گشتم
باز هم گشتم
تو كجا بودي؟
نميدانم
هر دري را گشودم تا كه تو را بيابم
اما عده اي حيرت زده من را نگاه كردند
در را بستم و خسته تر شدم
نميدانم چه شد
اما صدايت را شنيدم كه گفتي:
آه تو اينجا چه ميكني؟
نگاهي به تو، نگاهي به خود انداختم
سوالي خوبي بود
جوابي نداشتم
قدم زديم زير رگبار نگاه
قصه گفتم نشنيدي
گريه كردم تو نديدي
صدايت كردم
ساعت را پرسيدي
حرف زدم
ميان كلامم گفتي
دير است
بله وقت تمام است
تو غزال شدي
گريزان شدي
محو شدي
دلا ديدي كه چون شد؟
همه اينها كه گفتم بود
تمام شد
اما نه
تنها يك چيز ديگر نيز بود كه شروع شد
و آن من بودم كه آغاز شد
دلا ديدي كه چون شد؟
غزالي ز دستم گريزان شد
حال و روزم چون خزان شد
نگاه به پشت سر نكرد و روان شد
دلا ديدي كه چون شد؟
او به حق هر چه كرد بد كرد
صدايم شنيد اشكم ديد به مانند غريبه ها شد
گذر كرد
دل به جان آمد وقتي رهايم كرد
دلا ديدي كه چون شد؟
آن هنگام كه از پيشم سفر كرد
همان حال در پي اش دويدم من
اما چه كنم كه از ديدگانم محو شد
زمزمه ي
(مرو اي دست
مرو اي دوست
مرو از دست من اي يار)
بر لبانم جاري شد
او حتي نميداند
اين روزها كه بر من گذشتند، گاه بد، گاه بدتر و گاه خيلي بد تر گذشتند
اين جسم من بود و ذهن بيمار من كه بيتاب زير نور مهتاب نشست
خوابم تو
خيالم تو
آشفته شد حالم به ياد تو
چه فرقي ميكند به حال تو
زمان به پايان رسيد
خدا چه كرد براي من؟
به من گفت صبر كن
صبر كردم
گفت تحمل كن
تحمل كردم
گفت ببخش
گفتم نميبخشم
گفت نا اميد نميشوي
اما شدم
پس چه شد؟
چرا خدا نيز...
خدا گفت اگر بر نگشت به او بسپارم
چي چيز را به خدا بايد بسپارم؟
كينه ام را به دست خدا بسپارم كه تلافي كند؟
يا كه
آرزويم را به دست خدا بسپارم كه او را باز گرداند؟
و يا
ذهن بيمارم را به دست خدا بسپارم كه خاطراتش پاك شود؟
چه كنم؟
خواب و خيال من همه دلواپسيست
درد دل من، درد بي كسيست
شايد اين لحضه ها كه من خوش باورم
دست يار من در دست ديگريست
تو بگو
كي شود آرام دل وا مانده ي ما؟
چه كنم با خاطرات به جا مانده ي ما؟
همه خواب و همه خسته از شب تار
منم در حسرت ديدار بيدار
به خوابم گر برند ماه و ستاره
ز دستم نرود يك لحضه غصه
كه من ميميرم و از دست رفته
اگر بشنوم ناخواسته رفته
زندگي ام اينگونه شد
روزهايم تا به شب عذاب تنهايي
شب هايم تا به صبح غم جدايي
سبحان الله كه شرمسارم
قبله ام شد يار به اين بي وفايي
حال
من مانده ام تنهاي تنها...
حنجره ام ناله ميكند و با صداي ويولوني كه به گوش ميرسد سوزناك مينوازند
دست من بر روي سر و پيشاني من پيانو مينوازند
ذهن من رهبر اين هم نوازي است و چشمانم در تدارك اشك براي گروه روي سن
عكسهاي تو شده نت هاي اين همنوازي
خاطرات ما شده كوك ساز تنهايي
شكسته مينوازيم
آنقدر كه شكسته شوم به ياد آن همه بي وفايي
اي پري آسمانهاي من
اي غزال زيباي من
شنيدم كه گفتي
هر چه ميخواهم به تو بگويم
من هم تلاشم را كردم
اما در صفحه ي افكارم سه حرف را دست چين كردم
چ
ر
ا
چرا؟
تمام حرف من همين بود و بس
من تو را بخشيده بودم، تو خواستي نا بخشودني باشي
حرفهاي من پيچيده اند و براي ذهن ساده بين تو مبهم
تو ميداني كه صادق هستم به هر آنچه كه گفتم
پس دوباره مرا از نو بخوان
من اينجا هستم
غرق در افكارم
به ياد آن شعر زيبا بايد بگويم
ديگر دير است
ديگر دير است
چرا كه من هر روز بيشتر غرق در رويا ميشوم
غرق در افكار وهم آلود
نگران من نباش كم كم ميشوم نابود
اين من بودم كه زنده بودم به بوي تو
و حالا شده ام زنده به گور تو
يادگاري ات را چه كنم؟
يك تار مو به اين بلندي
_____________________________________________________________
به گمانم بايد بماند در كتاب غم تو
فال حافظي كه به يادگار دادي
همين چند لحظه پيش فالي گرفتم
اي غايب از نظر به خدا ميسپارمت جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك باور مكن كه دست ز دامن بردارمتبيصدا،
بي حركت،
اينجا،
درست در كنار پنجره ي باز،
در انتظار آغاز،
خسته،
تنها،
غرق در رويا،
توهم شروعي دوباره،
كاغذي در دستم ،
نقش پاكي روي آن،
مينويسم روي آن،
از
عشقي به مانند باد بادك،
رفت پي اوج گرفتن در اين هواي طوفاني،
رها شد از دستم
اما نميداند در اين طوفان....
بگذريم
چيني نازك دل،
از هم فروپاشيد
بندزن هم شد،
عاجز
ديواري از خاطره،
دوام نياورد
زير طوفان،
ريخت
خانه اي از جنس غم ،
كمي دوام آورد
بعد از مدتي،
ويرانه شد
تو از جنس برگه
برگه از جنس خاطره
هر دو رها ميشويد
هر دو نا خوانده بوديد و ناخوانده ميمانيد
چرا كه
پنجره را تمام باز ميكنم
برگه ي پر از خاطرات به بيرون پرتاب ميكنم
به دست طوفان ميسپارم
تا كه....
(خودش ميداند چه كند)
شب شده
پنجره بازاست
دستانم خاليست
برگه در دستم نيست
به همين سادگي
طوفان تمام شد،
طوفان گذر كرد،
من چه شده ام؟
من شروع شده ام
من به مانند طوفان شده ام
قوي وتوفنده
احتياط كن
بي آنكه از درون من با خبر باشي
ميگردم و ميچرخم و تغيير ميدهم آن گونه كه دوست دارم
از اين پس محتاط باش چرا كه نابود ميشوي
(با تو نبودم
با غرور بودم
شايد هم با تو بودم
نيمدانم
و شايد با هر دو)
(بيشتر فكر كن)
خودكار من ديگر خودكار نيست
نوشته هاي من ديگر گيرا نيست
براي حرفهايم گوش شنوا نيست
اين ها كه موضوع تازه اي نيست
دلتنگي شده واژه ي جديد من
تنهايي شده همگام با شروع جديد من
سردرگمي شده مسئله ي جديد من
زندگي شده صفحه كليد من
هر حرفي با حرف ديگر فرق دارد
به همين دليل است كه نوشته ي من غم دارد
چه كسي گفته نوشته هاي ادبي است و قافيه دارد؟
هر كس كه گفته حال خوشي دارد
قافيه كجاست برادر من
نوشته ي ادبي كجاست خواهر من
اين جا كه همه بي ادبيم
اين يكي به فكر خود است
آن يكي هم، باز به فكر خود
امروز در ميان نوشتن خواستم به شروعي دوباره بيانديشم كه ندايي آمد و گفت:
بي خود
او خود خدا بود
پرسيدم انتظار تا به كي ؟
گفت تا وقت گل ني
گفتم پس آقا جان چه كار كنم؟
گفت صبر
گفتم كابوسهايم را چه كنم؟
گفت تحمل
گفتم عزيز دل نميبيني نابود شدم
گفت دوباره ميسازمت
گفتم خدا جون ما اگه نخوايم چي؟
اين قسمت رو در گوشي گفت
گفتم تو تا چقدر كوچك و بزرگ ميشوي؟
گفت كه به اندازه ي ذهن بيمار تو كوچك ميشوم
و به اندازه ي عشق زيباي تو بزرگ ميشوم
گفتم بادكنك هم باشه ميتركه
گفت ما نخواهيم تركيد
فهميد به تمسخر گفتم
گفت بار آخرت باشه
گفتم آخ حواسم نبود كي هستي ببخشيد
گفتم قبول داري خيلي تنها هستم؟
گفت من هم تنهاهستم
گفتم نه به اندازه ي من
گفت بله من بيشتر از تو تنها هستم
گفتم قربونت بشم كه اينقدر حاضر جوابي
گفتم حالا من چيكار كنم؟
گفت اميد داشته باش
گفتم اگه نشد چي؟
گفت ميشود
گفتم جون مادرت راست ميگي؟
گفت باز هم كه حدود خود را نشناختي
بفهم كه در توهماتت با چه كسي حرف ميزني
گفتم ببخشيد
گفت بخشيديم
گفتم چقدر ساده
گفت تو هم بايد ياد بگيري
گفتم حالا انگار چيكار كردم كه بخشيدي
گفت بد تر از اينها را هم بخشيده ام
گفتم جون من؟
گفت بله
گفتم اما من نميتونم ببخشم
گفت سعي كن
گفتم به خدا بد كرد به من
گفت ميدانم
گفتم اگر بر نگرده من نمي بخشمش
گفت اگر برنگشت آن موقع تصميم بگير
بعد بسپار دست من
گفت تا دو هفته صبر كن
گفتم يك هفته اش گذشته
گفت كافي است
گفتم حالا چرا اينقدر لفظ قلم حرف ميزني؟
گفت خودت اينطوري مينويسي به من چه مربوط است
گفتم بابا تو ديگه كي هستي
گفتم ممنونم كه با من اينقدر ساده صحبت ميكني
اينقدر به من اميد ميدهي
و اينقدر به فكر من هستي
امروز مثل همان چوپاني بودم كه هرچه دل تنگش ميخواست را گفت
گفت من هم ترجيح ميدهم صادقانه با من حرف بزنند
گفتم تو را به خودت سوگند كه اميدم را نا اميد مگرداني
گفت نا اميد نميشوي
گفت تا آن موقع مراقب خودت باش
نقاط روي دفترم را ببين
هر نقطه اي در نزديكي اش نقطه اي دارد
ديدي؟
دقت كردي؟ نقطه اي هم هست كه تنهاست
ميشود حس كرد كه چقدر تنهاست
اين نقطه نقطه ي من است
اين من است كه هميشه تنهاست
اين تو هستي كه تنها نيستي
اين من است كه ما نيست
اين ما هستيم كه ما نيستيم
اين من من است
اين نوشتن من بيماريست
چاره اش بيخياليست
اينجا تنها يك چيز دلگرميست
خدا نيز درگير تنهاييست
جالب است دوباره زمان آن فرارسيد
زمان اينكه بار ديگر نگاه كنم به خود
نگاه كنم از بيرون به درون
جواني را ببينم كه بيست سال تمام قلبش تپيد
دم او باز دم شد
روح او سنگين و سنگين تر شد
فكر او به ظاهر بلند و بلند تر
خوب ميدانم
خوب ميدانم كه از ايستگاه كودكي گذشته ام
از ايستگاه سادگي
خدا ميداند كدامين ايستگاه ايستگاه آخر باشد
ميروم و ميروم
فقط تابلوهايي را ميبينم كه مسافت طي شده را نشان ميدهند نه مسافت باقي مانده
امروز يكي از آنها را ديدم
نوشته بود
21
نميتوانم صبر كنم بايد در حركت باشم
اما اي كاش ميشد كه تابلو را هميشه با خود به جلو ببرم
و ديگر رنگ تابلوي ديگري را نبينم
اما اگر اينطور باشد شايد...
نه حرفم را پس ميگيرم
به چيز ديگري فكر ميكنم كه اين هم باورش سخت است
به اينكه ما از زماني كه به دنيا مي آييم شروع به پير شدن ميكنيم
پس من هم بايد در آستانه ي جواني بيست و يكمين سالگرد پير شدنم را بايد جشن بگيرم
جشن بگيرم؟...
نميدانم
همان بهتر كه از درونم به تو بگويم
حس جالبيست
حسي همراه با شوق اما ترس
درست مانند زماني كه نخ بادكنكي را به دست كودكي ميدهند
شوق داشتن بادكنك را دارد و ترس از اينكه باد ، بادكنكش را بگيرد
تو كه به ابن جا آمدي خود بهتر ميداني احساسم چيست
حس من درست به مانند حس قدم زدن زير باران است
آن لحضه كه از ريزش باران بر سر و تن لذت ميبريم اما از درون هم سرمايي ما را مي لرزاند
زبان من واژه ي مناسب را نميابد
تو ميداني كه احساس من چگونه است چرا كه تو نيز با من پير ميشوي
تو نيز حس ميكني كه روز تولد ميتوان با تمام وجود احساس كرد احساس آن بچه ي شكمو را كه بستني يا غذايي را در دست دارد گرسنه است و خوشحال از اينكه به او بستني يا غذا داده اند و هم ميترسد از اينكه اگر سريع تمامش كند دوباره حسرت آن را پيدا كند
تو خود ميداني كه من اين ها را حس ميكنم چرا كه تو نيز وقتي تابلوهاي سر راه را ميبيني اين حس را با تمام وجود درك ميكني
پس نگاهت به من مأيوسانه نباشد
چرا كه ترس دارم اما يأس ندارم چرا كه ميدانم آخر اين فيلمنامه كه در دستان من است ميتواند عالي تمام شود
پس تو هم مايوس نباش و قلم به دست بگير
در كنار پنجره سرخي غروب آفتاب را ميديدم
صداي پايي آمد
تق... تق... تق... تق ...
صداي پاي يك آشنا بود
قلبم به تندي مي تپيد
نزديك و نزديك تر شد
جرات برگشتن را نداشتم
انگار كه ساز مينواخت
بله نت هاي گم شده ي افكار من زير پا هاي او نهفته بود
به پشت سر نگاه نكردم
دو نوازي صداي پاي او و صداي نفسهاي من شروع شد
او نزديك و نزديك تر ميشد
نفس هاي من كوتاه و كوتاه تر
اوج همنوازي ما بود
به پشت سر نگاه كردم
چيزي را كه ديدم باورش سخت بود
سرا پا چشم شدم
اما حيف كه قلبم نيز در سينه به تماشا ايستاد
مرا به بازي نگير
من همان كودكي هستم كه اگر بگريد صدای او تو را ميلرزاند
من همان يتيمي هستم كه وقتي ميگريد اشك تو هم بر گونه ات جاري ميشود
من همان طفلي هستم كه گاه گاه خنده اي ميكند و تو عاشق خنده هايش ميشوي
من همان موجودي هستم كه از خاك آمده
همان كار دستي دستان تو
از جنس كسي كه تو تردش كردي
پس من را رنج نده
مرا رنج نده تا كه شكوه نكنم
تا بيش از اين آشفته ات نكنم
در برزخ دستان تو مانده ام
گرفتار جنگ و كشتارم
گرفتار فقرهستم و بيمارم
درگير افكار پوچ و مبهم
دچار دلتنگي
دچار تنهايي
رنج من را بيشتر مكن
تسكيني باش بر اينكه بفهمم
و بدانم كه كودك خاطرات من سالهاست كه ديگر بزرگ شده
كمكم كن كه درك كنم معناي ديگر ضربان قلبم را
بفهمم كه ضربه ي اول ميگويد كودكي تمام شد و ضربه اي ديگر ميگويد جواني گذشت و ضربات بعدي فرياد ميزنند مرا ببخش مرا ببخش
مرا ببخش كه فراموش كردم
فراموش كردم ديگر بعيد است كه گريه ي من تو را به گريه بياندازد
فراموش كردم كه ديگر امكان آن كم است كه آه من تو را بلرزاند و خنده ي من تو را بخنداند
تو مرا فرا موش مكن
مرا فراموش مكن
لا اقل از خاطرات من محو نشو
مرا فراموش مكن
در دنيايي كه آفريده اي تنهايم نگذار
مرا با تنهايي ها تنها مگذار
تو ديگر مرا رنج نده
اگر كمكم نميكني لااقل مرا ترك مكن
صدايم را ميشنوي؟
صدايم را ميشنوي؟
پنجره باز است اما نه به روي باغ خدا بلكه به روي آسمان خراشهاي دِه
كه دل آسمان از آنها خون است
تنه ي درختان شده نيمكت هاي اين باغ آهني
و تير چراغ هاي اين ده جاي درختان آن را گرفته
ابرهاي سياه عقيم شده اند و ديگر نميبارند
تن پوش سياه و پاره پاره ي خيابان جاي چمن سبز را گرفته
اسبها از جنس فلز
زندگي از جنس پوشال
ديگر پشت پنجره نيز آرام نمي يابد اين دل وامانده
به ما مينگرم
تن ما رنجور است
و ذهنمان بيمار
آنقدر دنبال زيبايي گشتيم كه ديگر خسته شديم
ديديم وجود ندارد تعريف آن را عوض كرديم
امروز به دنبال خوشبختي ميگرديم اگر پيدا نشود تعريف آن را هم عوض ميكنيم
عشق را در تن فروشي و روشنفكري را در مغز فروشي ديديم
خوشبختي را به قول شاعر (وجب كرديم) وقتي ديديم كه اندازه ي ما نميشود
رهايي را انديشه كرديم
زيبايي را رها كرديم
تنهايي را الزام
اما باز ديديم كه بادبادك افكارمان اوج نميگيرد
چرا كه از جنس حسرت بود
حسرت زيبايي
حسرت خوشبختي
حسرت باغ سبز واقعي
اما حيف از اينكه حسرت نانيست غني از گرسنگي و ما ميخوريم به خيال سيري
شايد صدايم را كسي نشنود
چهره ام را شايد كسي نبيند
تنها تو اينجا هستي
به تو ميگويم
من از اين تكرار رنج ميكشم
اي هميشه اميدوار بيا و روزهاي خوشي را به يادم بيار
در هر دمي باز غمي دارم
در هر باز دمي ماتمي دارم
قلم من افسارگسيخته
بيقرار و بيتاب اين سو و آن سو ميرود وجاي جاي اين دشت سپيد كاغذي را فتح ميكند
تو را به خدا سوگند ، تو ديگر به حال ما نبار
بنشين و به سان گذشته خوشي ها و آسمان آبي را به يادم بياور
نميدانم چرا اما من
اين روزها
بي علت ميخندم
بي علت ميگريم
شايد به اين دليل است كه تعاريف خنديدن و گريه كردن هم تغيير يافته است
نميدانم دلخوش هستم به فردا
شايد كه فردا...
شايد كه فردا...
يكي غم دارد
يكي حسرت دارد
يكي آرزو دارد که با تو باشد
من يكي كم دارم
آرزويي در دل دارم
آرزوي با تو بودن
اما تو يكي شك داري
بدان من خدايي دارم
ميدانم آري تو هم خدايي داري
خداي من زيباست
خداي تو زيباتر
خداي من ناشنواست
خداي تو شنوا
زمان ميگذرد و خواهد گذشت
من از خدايت خدايم را ميخواهم
تو از خدايت چه ميخواهي؟
من از سپيدي سياهي را ميخواهم
تو از سپيدي چه ميخواهي؟
زمان ميگذرد و ميگذرد
خداي من زيباتر ميشود
آرزوي سپيدي ميكنم
اما سياهي با من است
به عقب مينگرم
تو از خدايت چه خواستي كه اينگونه شد؟
اما نمیدانم با این همه حسرت که در دل دارم چرا باز خوابهای من بی رنگند
من حسرت نور دارم و خوابهای تاریک میبینم
من حسرت خندیدن دارم و خوابهای غمگین میبینم
من حسرت کشوری آباد را دارم اما در خواب خود نیز انگار که بیدارم
من حسرت باران را دارم اما در خواب هم آسمان حریص است
من در حسرت این هستم که لحضه ای با تو باشم اما نمیدانم چرا تو در خواب بیرحم تر از هنگام بیداری هستی
من در حسرت بیداری ام اما انگار خوابم که اینگونه مینویسم
ديروز صادق بودم امروز بالغ فردا به خيالم عاشق خواهم بود
ديروز جاهل امروز عاقل فردا به خيالم ديوانه خواهم شد
ديروز خرسند امروز خسته فردا به خيالم دلمرده خواهم بود
ديروز جاهل بودم اما خرسند از اينكه صادق هستم
امروز شايد عاقل و بالغ باشم اماميدانم كه بسيار خسته ام
فردا بي شك ديوانه و دلمرده اي كه عاشق ديروز است
بوي باران مي آيد
بوي نم اين آسمان مي آيد
خدا باز در آسمان است و خشنود
مدام به اين سو و آن سو ميدود
مي خندد و مي خندد
نميدانم خوشحالي اش از چيست
صداي غرشي از قدمهاي او مي آيد
تا به حال اين قدر شور و شوق را در طبيعت نديده ام
گريه ي آسمان را ببين
خالصانه ميبارد
آن كودك را ميبيني
درست در آنجا
خوشحال و حيران غرق در نوازش باران
ششششش
صدايش را گوش كن
دوباره آن آواز خوش را ميخواند
باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان ميخورد بر بام خانه...
جالب است
زندگي چند روزي است كه برايم زيبا شده
چند روزي است كه صداي ديگران مرا آزار نميدهد
چند روزي است كه تازگي را در خود حس ميكنم
خيابانها با همه ي شلوغي و اين همه صدا برايم آرام و دلنشين به نظر
مي آيند
ديگر صداي سگ همسايه و ار ار كلاغ هاي محل را نميشنوم
ديگر فرياد هاي لطيف مردم را كه پشت تلفن حال و احوال ميپرسند را نميشنوم
ديگر هيچ صدايي برايم آزار دهنده نيست
چي؟
اينها به خاطر آمدن بهاره؟
برو عمو
دلت خوشه
من فقط دارم آهنگ گوش ميدم
عيد كدومه؟
سال نو كدومه؟
آخه چه جوري ميشه سال نو رو در كنار بد بخت بيچاره هايي كه در حسرت يه سيب گاز خورده هستن جشن گرفت
خسته ام از اين همه حرف هاي نيمه تمام
خسته ام از اين همه واژه اي كه در كنارم واژگون افتاده اند
خسته ام از اين همه شعر از اين همه نثر
دوست داشتم كه ميتوانستم تا گونه اي ديگر بنويسم
روي برگه هايم سياه است از اين همه واژه هاي تكراري
دوست داشتم كه خدا هم گونه اي ديگر نقش ها را ميكشيدميدانم كه خدا نقاش ماهريست اما اي كاش كمي هم رنگ ها را يكنواخت پخش ميكرد
اما نه
اگر رنگها يكنواخت پخش ميشد ديگر زيبايي معنايي نداشت
ديگر سلامتي معنايي نداشت
هنرش ديگر زيبا نبود
نميدانم
اما به فردا دل خوشم شايد كه فردا
بابا منو چه به اين حرفا
من برم آجيل بخورم و خودم رو مشغول كنم به فيلمهاي سينمايي و آبتني كردن درحوضچه ي خيال
چه كاريه فكر كردن به شكم اين و اون
همون بهتر دوباره آهنگ گوش بدم:
آهاي مردم دنيا آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهاي مردم دنيا آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم....
به اينجا آمده ام كه جاني دوباره بيابم
اما آنقدر هوا سرد است كه ميترسم جان بدهم
سرما نوشتن را برايم سخت ميكند
اينجا نفسهاي من درست در زماني كه خودكارم ميميرد جاني دوباره به آن ميدهند
خوشا به حال آن كس كه نفسهايش انساني را زنده ميكرد
خوشا به حال اين چشمه اي كه از زير پاي من و از ميان اين همه برگ و خاك ميگذرد و باز هم زلال ميماند
اينجا گل سكوت را ميتوان از دامن كوهها چيد
اينجاست كه ميتوان ذهن را از كينه خالي كرد
اينجاست كه ميتوان خدا را فرياد زد و منتظر شد كه كوهها صدا را به آسمان برسانند
اينجاست كه ميتوان خدا را در ميان اين همه برگها ي زرد و خسته جستجو كرد
اينجاست كه ميتوان نوشت
از خدا، از مادر، از پدر، از عشق
از هر چه كه بخواهيم
البته اگر سرما بگذارد كه بنويسيم
باز هم سرما سماجت ميكند تا كه از او هم نامي ببرم
باد ميخواهد كه برگه را به دست او بدهم تا بخواند
چشمه ي زير پا هم التماس برگه را از انگشتان پاي من دارد، او نيز ميخواهد بداند كه من چه چيزي مينويسم
شايد كه همه ي آنها انتظار ميكشند تا برگه را در دل كوهها دفن كنند تا كسي از هديه هايي كه اينجاست با خبر نشود
اما نه ممكن است اينطور نباشد و سرما بخواهد كاري كند كه خودكار من از غم چيزي ننويسد
ممكن است كه باد بخواهد كه حرفهاي من را با خود به آسمانها ببرد
چشمه هم شايد بخواهد كه نوشته ام را از خستگي ها و غم بشويد
سخت است
نميدانم
شايد هم سرما از من متنفر است و ميخواهد كه من از اينجا بروم
شايد باد با صداي خود به من دشنام ميدهد
شايد چشمه ي زير پا ميخواهد راه رفتن را به من نشان بدهد
هر چقدر كه فكر ميكنم نتيجه اي نميگيرم
زمزمه اي نيز در گوشم است كه ميگويد
سرما كاري به تو و امثال تو ندارد سرما در زمستان طبيعي است
باد هم كه عقل و جان ندارد
چشمه هم كه شادي و غم راتشخيص نميدهد
آخر مگر تو بيكارهستي كه به اينجا آمده اي ؟
نميدانم كداميك را باور كنم
تو اگر جاي من باشي كدام را باور ميكني؟
ميشه گفت اين نوشته ي من دنباله ي نوشته ي ( زندگي ميان برگه هاي دفترم ) هستش
اميدوارم خستتون نكنه
ابرها با هيجاني وصف ناپذير به دور هم مي چرخيدند
گويي كعبه اي در آن ميان بود كه به دور آن طواف ميكردند
شايد هم از حيرت زياد بود كه ميگرديدند و ميرقصيدند و نابود ميكردند
نميدانم كه علت چه بود
اما
من مانند كودكي سرگردان بودم كه برگه اي در دست دارد ومبهوت ايستاده
مي ترسيدم از طوفان چرا كه اگر آنجا ميماندم
طوفان بي اعتنا در وجودم رخنه ميكرد و برگه را از دستم مي رباييد
بايد ميگريختم وميجوييدم سر پناهم را
براي گريز از طوفان راهي نداشتم جز دويدن
ميدويدم تا پيدا كنم جان پناهي به وسعت من
كه در آن بتوانم برگه را به تو نشان دهم
نفس زنان از تپه بالا ميروفتم
از آن بالا خانه در زير ساييه ي نارون پيدا بود
به سمت خانه آمدم
خانه اي با ستونهايي زيبا
ميتوانستم از دور حس كنم بوي خوش خانه را
خانه را شناختم
بله خانه همان خانه است
درهنگام طوفان كه تنها تنهاي تنهايي هايم هستم به آن خانه مي روم
در بيرون از خانه هوا طوفاني است
و من هنوز اين جا هستم
زير سايه ي نارون خيالي
درخانه ي آغوش تو
منتظر پايان اين طوفان
در آرزوي آرامش
بيقرار من نباش
ميدانم كه عادت كرده اي از اينكه مرا در اين حال ببيني
گوش به من بسپار ميخواهم رازي را به تو بگويم:
من ميدانم آسمان را كجا ميتوان يافت حتي در ميان اين طوفان
به ياد داري كه به تو گفته بودم كه چند ورق بيشتر تا مرز جنون نمانده؟
من روي برگه ي آخرخود پنجره اي كشيده ام اما اينبار رو به آسمان
من هنوز زنده هستم با خيال همان آسمان
نفس ميكشم وثانيه ها را يكي يكي مي چينم از دامن زمان
نقاشي ميكنم هفت رنگ را در آسمان
و به اميد آن هستم كه آن روزي بيايد كه بتوانم آسمان آبي را از ميان برگه هايم بيرون بكشم
آن روز نزديك است
سلام قرار بود نوشتم با(( من ماه را در تاریکی یافته ام)) شروع بشه كه فعلا چيزي به ذهنم نرسيده كه بنويسم آخرين نوشتم هميني هست كه اين پايين گذاشتم ببخشيد اگه مشكل ويراشي داره آخه وقت نكردم ويرايش كنم
برف آيه اي از جنس بلور
آنقدر چشم به آسمان ارغواني دوخته ام كه چشمانم و آسمانم يگرنگ شده اند
چشمانم تشنه اند اما باز در حسرت يك جرعه ي خواب در تاريكي شب خيره برآسمان خدا را ميجويم و ميجويم...
سرانجام زمان فرا ميرسد وانقلابي كه در انتظار آن بودم رخ ميدهد و سقف شيشه اي آسمان را ميبينم كه ميشكند
نگاه كن كه چگونه خرده شيشه هاي آن بر سر من وما ميريزد سقوطشان زيباست همچون سقوط ماست
آرام و بيصدا
مردم شهر همه در زير سقف هاي غفلت خود خواب هستند
تو بيدار شو تا ناقوس ها را به صدا درآوريم اين بار آُسمان جبرائيل است و
باري ديگر پيامي در راه
خدا آيه هايش را بر من و ما نازل ميكند مردم كجايند كه ببينند و درك كنند اين همه آيه را؟
آنها كجايند كه در يافت كنند اين آيات لطيف را
آسمان را بس شب پر باريست اين شب
عاشقان را لبيك ديگريست اين شب
چشمان من نيز ديگر خواب را زمزمه نمي كنند و اين شب را قدر ميدانند
تا به صبح بيدارند و و لبيك مي خوانند
تو نيز تا به صبح با خدايت نجوا كن و
بيا تا بروي سجاده ي آيات براي خدا سجده كنيم
بيا تا از بلور ها بگيريم و به معراج برويم
تا به صبح توبه كنيم و ببينيم كه گناهانمان را مي پوشاند
شب است وشكوه خدا در دل شب
بيا تا در دل جا كنيم شكوه اين شب را
زير بارش برف بمانيم
و بيشتر كنيم بام دلهايمان را براي آياتي از جنس بلورو به پاكي خدا
درسی رو خدای نکرده ....
راستی اثاث کشی کردیم پدرم در اومده خلاصه این ها علت شده که من یه مدت کوتاهی ننویسم
نوشتما اما ویرایش نکردم
آدم هر چقدر در نوشتن جلوتر میره دنبال اینه که نوشتش از نوشته ی قبلیش بهتر بشه
در جواب دوستمون که به نوعی از علاقه ی من به رنگ مشکی پس زمینه پرسید باید بگم که
من ماه را در تاریکی یافته ام
به زودی میام با یه نوشته ی جدید و
این جمله ای که نوشتم رو ادامه میدم
دوباره هوای این چشم ها بارانیست
باز آن غبار غم در چشمان من است
و باز اشکهای من جاریست
دستم میلرزد
نگاهم میترسد
دل هراسان است و اشکم بر گونه میلغزد
زبانم لال شده از شرح وقایع
همه احساسم نابود شده زیر فشار فجایع
گوشهایم سنگین شده از سنگینی واژه
موهایم سپید شده از تیک تاک عقربه
چند روزیست که درونم زلزله ای برپاست به دستانم که بنگری وسعتش پیداست
به اتاق خود مینگرم همه چیز چون حوصله ی من واژگون است و سرریز
روز٬ عصمت و پاکی اش را به شب تسلیم میکند تا اتاق من تیره و تار شود
دیوارها که سراسر روز در فکر وصال بوده اند به هم نزدیک میشوند تا همچون دوستان قدیمی یکدیگر را در آغوش بگیرند و سقف آرام آرام به پایین می آید تا که در لحظه ی زوال نور زمین را بیرحمانه در آغوش بگیرد
من که تا به حال این صحنه ها را ندیده ام هراسان و گریان دفترم را باز میکنم و نقش دریچه ای را در آن میکشم تا بگریزم ناچار به آغوش کاغذی دفترم پناه میبرم و از دریچه ی خیال عبور میکنم
پشت آن دریچه اتاق دیگریست تنگ و تاریک که باز مرا از خود میراند
من مدام در حال ورق زدن برگه ها هستم و دریچه میکشم تا که رهایی یابم
اما چه فرقی میکند؟
تنها چند ورق دیگر تا مرز جنون مانده
من واژه ی زیبای تولد را تجربه کردم
نفس کشیدن را آموختم
گریه کردن را تمرین کردم
با خدا آشنا شدم و او بر صورتم تابید
و من لبخند واقعی برای اولین بار بر لبانم ظاهر شد
ماهها قبل از آن
از نفس خود در جسم من دمید و آنرا به امانت به مشتی گوشت و استخوان داد تا که من خود وجودم را بپرورانم
امروز بیست سال از حضورم میگذرد و من اول راه هستم
میخواهم طوری زندگی کنم که در پایان راه از واژه ی ( جاده به پایان رسیده است)
نترسم
<< فتوکلت علی الله ربی و ربکم >>
ما فرداي آن روز ميريم سر كارهامون و هزار بار به روزه بودنمون قسم دروغ ميخوريم اما آنها كاري نميكنن كه بخوان قسم بخورند
بعدشم روز ديگه اي براي ما شروع ميشه و دوباره سناريوي گرسنگي توي ماه پر بركت رمضان تكرار ميشه
حالا اين ماه براي كدوم يكي پر بركت تره؟
راستی اصلا در نوشتن این پستم دقت نکردم غلط زیاد دارم چون عصبانی بودم
بیخیال غلط ها بشین
در طول استحمام چشمانم را بستم و در همان حال به خواب سنگینی فرو رفتم
پس از مدتی از تکانهایی که میخوردم و صدای گریه ی اطرافیانم بیدار شدم چشم باز کردم همه جا تاریک بود کمی که گذشت فهمیدم که چرا اینگونه هستم
لحظه ی بسیار زیبایی بود مرا به خاطرات گذشته ام برد به آن هنگام که عزیزانم را بدرقه میکردم و آن ذکر زیبا را زیر لب زمزمه میکردم حال دیگر عزیزانم من را بدرقه میکنند و با صدایی دلنشین میگویند....
لا اله الا الله....
کمی جلوتر میرویم و توقف میکنیم سر حوله شل میشود
تا به روی سینه ام حوله را باز میکنند
نور شدیدی به چشمانم میخورد به طوریکه جرات چشم باز کردن را به من نمیدهد صدای گریه ی عزیزانم بیشتر می شد و من ناباورانه به صداها گوش میدادم در میان آن همه گریه های ریاکارانه نوای گریه ای صادقانه یک کودک نیز به گوش میرسید که می گریست
با شنیدن آن صدا انگار که دوباره جان گر فته بودم از شادی میخواستم پرواز کنم
تا اینکه
بار سنگینی را بر روی قلبم گذاشته شد و وجودم را از هم پاشاند
سنگینی خاک نبود
بلکه صدای گریه ی همان کودک بود که گریه کنان به مادرش میگفت : "خار در دستم رفته"
این تقریبا میشه گقت پست آخر من بود
بازم روم نمیشه بگم دلیلش چیه همون بهانه ی همیشگی رو برای ننوشتنم مینویسم
یعنی امتحانام
(اما بدونین فقط به این دلیل نبوده)
ممنونم از شما دوستهای خوبم مطمئن باشین اگه بنویسم شما رو حتما با خبر میکنم
تا بعد که ببینم چی پیش میاد
(( برای رسیدن به یک آرزو باید ده ها آرزوی دیگر را سر برید))
خدا حافظ شما باشه
منم رفتم لا اله الا الله....
شهادت دكتر شريعتي رو به شما تسليت میگم
سعی نکنین منو متقاعد کنین که این روز، روز معلم نیست
به هر حال ارادت خاصی به دکتر دارم
خداوند روحش را شاد فرماید
آمين
عده ای از وجود خشک من میگذشتند
بعضی وجودم را لگد مال میکنند و میرفتند
بعضی دیگر روحم را ویران
فرق این دو دسته اندک است
آن یکی جسمم را به بازی میگرفت
این یکی روحم را به سوهان
در این میان من سرگردان به دنبال رد پایی میگشتم که از آغار مرا بخواند و در پایان بداند که من کیستم
گاهگاهی در خیالم رد پایی را میافتم که از ابدیت آمده بود
شروع به گشتن به دنبال صاحبش کردم
اولین عابری که از پیش من گذشت غزالی بود گریز پا که به من حتی فرست این را نداد که بر پایش نظاره کنم او آنچنان از دست من گریخت که گویا قصد شکارش را داشتم
در خیالش این است که من قصد آزارش را دارم اما نمیداند که پاهای نحیفش را میخواهم به ردپای خیالی ام نسبت بدهم
بله این گونه است
به خیالش من راهی هموار نبودم و برای عبورش جاده ای بی آب و علفی به حساب می آمدم
تصور همه ی آنان که میخواهند بگذرند در آغاز همین است که آیا هموار است این راه یا خیر
دیگر هیچ کس به قصد توقف در مسیر زندگی ام پا نمیگذارد
و من همچنان چشم به راهم که از دور دست کسی بدون اینکه گردی به پا کند بیاید و در من توقفی کند و به قدر نفس تازه کردنی وجودم را احساس کند
برای عمر کوتاه من این بس است
اما من میدانم که روزی این آرزو را در خود دفن خواهم کرد
در این روزها که من تنهایم
کجاست آن تن که در آغوش بگبرد این تن زخم خورده و خیسم را
کجاست آن گوش که تمنای (( توقف کن ای عابر)) را از من بشنود
کجاست آن چشم که سقوط مرا در من ببیند
ای دریغا که رو به زوالم و متروک شده ام
وجودم از سر سیل گریه هایم سست شد
و رد پای او همچنان بر وجود سست من باقیست و تا ابد میماند
چرا که دیگر کسی از این باتلاق که بوی تعفن گرفته نمیگذرد و من محکوم به تنهایی شده ام